آروشا و بابایی
پدر من آروشا رو بینهایت دوست داره، یه جور خاص. مدت ها اون رو روی کولش میزاره و برای دیدن بزها و خرگوش ها به حیاط خونه شون میبره و کلاً به هیچ خواسته آروشا نه نمیگه. قربونت برم بابایی که با این سن و سالت انقدر حوصله داری و درست مثل بچگی من با آروشا هم بچگی میکنی. البته مامانی هم از وقتی آروشای گلم بدنیا اومده با توجه ها و مهربونیهاش کمک بزرگی برای من بوده و هست. میدونم که هیچوقت نمیتونم محبت هاشون رو جبران کنم، فقط از خدا میخوام تا ذره ای از محبت و توجه اونها نسبت به خودم رو به آروشای گلم داشته باشم. خداروهزاران بار به خاطر داشتن چنین پدر و مادر مهربون و گلی شکر میکنم. امیدوارم خدا همه پدر مادرها رو در پنا خودش حفظ ک...



